تبلیغات
داستان های جالب و شنیدنی
 
داستان های جالب و شنیدنی
داستان های واقعی,داستان های آموزنده,داستان های عاشقانه,داستان های خنده دار
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی ش
نویسندگان

عقاب می تواند 70 سال زندگی کند »

اما ...

به 40 سالگی که می رسد چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند.

نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود

شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.

آنگاه عقاب می ماند و یک دو راهی:

اینکه بمیرد

و یا اینکه یک روند دردناک تغییرات را برای 150 روز تحمل کند تا بتونه برای 30 سال دیگه زندگی کنه

و این روند مستلزم آن است که به قله یک کوه پرواز کرده و آنجا بنشیند




بقیه داستان رو بخونید


نوع مطلب : داستان های آموزنده، داستان های واقعی، 
برچسب ها : داستان، عقاب، آموزنده، پند آموز، شنیدنی، حکمت آموز، حکایت، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :
روزی یک مرد روحانی در خواب از خداوند سوالی پرسید:

خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد،

مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ

وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی

خوبی داشت که دهانش آب افتاد.افرادی که دور میز نشسته بودند

بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند،

آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این

دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی

می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر

نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود

نمیتوانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند .


بقیه داستان رو بخونید


نوع مطلب : داستان های آموزنده، 
برچسب ها : داستان، آموزنده، پند آموز، شنیدنی، حکمت آموز، حکایت، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :
میگن زمانای قدیم یه روز ۳ تا بچه میرن پیش ملا نصرالدین میگن ملا  ۱۰تا گردو داریم میشه بین ما سه نفر با عدالت تقسیمش کنی؟

ملا میگه عدالت آسمونی یا عدالت زمینی؟

بچه هامیگن عدالت آسمونی،عدالت آسمونی بهتره!

ملا ۸ تا گردو میده به اولی ۲ تا میده به دومی و  ۲ تا پس گردنی محکم میزنه به سومی!

بچه ها شاکی میشن میگن ملا این چه عدالتیه؟!

ملا میگه: عدالت آسمونیه دیگه خدا هم نعمتاشو  بین بنده هاش همینجوری تقسیم کرده...




نوع مطلب : داستان های خنده دار، داستان های واقعی، 
برچسب ها : داستان، حکایت، کوتاه، جالب، شنیدنی، عدالت، خنده دار،
لینک های مرتبط :
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟

میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:


باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم:

 آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.



بقیه داستان رو بخونید


نوع مطلب : داستان های آموزنده، داستان های واقعی، 
برچسب ها : داستان، آموزنده، شنیدنی، جالب، قشنگ، پندآموز، حکایت،
لینک های مرتبط :
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: “بله”.



بقیه داستان رو بخونید


نوع مطلب : داستان های آموزنده، 
برچسب ها : داستان، آموزنده، شنیدنی، جالب، قشنگ، پندآموز، حکایت،
لینک های مرتبط :

بهار با تمام رنگارنگی یک پیام دارد

” یکرنگی “

سال نو مبارک

* * * * * * * * * * * *

عید واقعی از آن کسی است که آخر سالش را جشن بگیرد نه اول سال را

نوروز بر شما مبارک . . .

* * * * * * * * * * * *

نه زمستانی باش که بلرزانی و نه تابستانی باش که بسوزانی

بهاری باش که برویانی … بهار  مبارک . . .

* * * * * * * * * * * *

چهار دعای برتر لحظه تحویل سال /  اول دعا برای ظهور آن بی مثال

دوم تمام ملت بی ضرر و بی ملال / سوم رسیدن ما به قله های کمال

چهارم تمام جیب ها پر از پول ، اما حلال . . .

* * * * * * * * * * * *

گلها همه با اذن تو برخواسته اند / از بهر ظهور تو خود آراسته اند

مردم همه در لحظه تحویل ، بی شک اول فرج تو را از خدا خواسته اند . . .

* * * * * * * * * * * *

بزرگترین رنجها از آن کسانی است که رنج نمیکشند .

سالی مملو از رنج و زحمت برات آرزو دارم !!!

* * * * * * * * * * * *

عید حقیقی را کسانی درک میکنند که با یک چشم بر گذشته بگریند و با چشم دیگر

به آینده لبخند بزنند . . .

* * * * * * * * * * * *

خداوندا تقدیر دوستان را در سال آینده به گونه ای قرار بده که در پایان سال

از گذشته خود افسوس نخورند . . .



ادامه مطلب


نوع مطلب : اس ام اس جدید، 
برچسب ها : sms جدید، sms جدید عید نوروز، sms ویژه تحویل سال، اس ام اس تبریک به مناسبت عید نوروز، اس ام اس تبریک سال نو، اس ام اس تبریک نوروز، اس ام اس جوک عید، اس ام اس زیبا برای لحظه تحویل سال، اس ام اس سرکاری عید، اس ام اس سرکاری عید نوروز، اس ام اس عید نوروز، اس ام اس مخصوص سال نو، اس ام اس ویژه تبریک عید نوروز، اس ام اس ویژه تحویل سال، مسج تبریک نوروز، مسیج تبریک سال نو، مسیج تبریک نوروز، مسیج سال تحویل، مسیج عید نوروز، مسیج مخصوص سال تحویل، مسیج مخصوص سال نو، مسیج مخصوص نوروز، مسیج نوروز، نوروز، پیامک تبریک سال تحویل، پیامک تبریک سال نو، پیامک تبریک نوروز، پیامک خنده دار عید، پیامک سال تحویل، پیامک سرکاری عید، پیامک عید نوروز، پیامک مخصوص سال نو، پیامک مخصوص نوروز، پیامک نوروز،
لینک های مرتبط :

دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد می شه!

این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی شد.
وسط جنگل، داره شب می شه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یه کمی با موتور ور رفتم دیدم... می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می آرم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.


با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش. این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیچ کس پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!


خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد. هنوز خودم رو جمع و جور نکرده بودم که توی نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره. تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلوی چشمم.


تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.


از دور یه نوری دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که نفس کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم روی زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.


وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو. یکیشون داد زد:


محمد نگاه کن! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود!





نوع مطلب : داستان های خنده دار، 
برچسب ها : ترسناک، بارون، رعد وبرق، ماشین، داستان های جالب، داستان های باحال، جالب، باحال، داستان، خنده دار، خنده، آخر خنده، خنده بازار، مطالب طنز، طنز، نکات زیبا، زیبا، جذاب، دیدنی، شنیدنی، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستانک خواندنی، داستان کوتاه زیبا، قصه، متن کوتاه، تفریح و سرگرمی، تفریح، سرگرمی، مطالب جالب، مطالب خواندنی، حکایت، قصه کوتاه، داستان واقعی، داستان جالب، داستان قشنگ، داستان شنیدنی، داستان ها، dastan، داستان های واقعی، داستان های شنیدنی، سرگرمی های جالب،
لینک های مرتبط :
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از
سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید






نوع مطلب : داستان های آموزنده، داستان های واقعی، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان زیبا، داستانک خواندنی، داستان کوتاه زیبا، داستان، قصه، متن کوتاه، تفریح و سرگرمی، تفریح، سرگرمی، مطالب جالب، مطالب خواندنی، حکایت، قصه کوتاه، داستانهای حکمت آمیز، داستان واقعی، داستان جالب، داستان قشنگ، داستان شنیدنی، داستان ها، داستان آموزنده، داستان پند آموز، dastan، درس گرفتن، حکمت روزگار، داستان های واقعی، داستان های آموزنده، داستان های شنیدنی، سرگرمی های جالب،
لینک های مرتبط :
 
 


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :