تبلیغات |
داستان های جالب و شنیدنی داستان های واقعی,داستان های آموزنده,داستان های عاشقانه,داستان های خنده دار درباره وبلاگ مطالب اخیر
آرشیو وبلاگ نویسندگان برچسبها
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد. بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟ دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم. ناگهان مضطرب شدم. گفتم: آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟ نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام. و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد. در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم. بقیه داستان رو بخونید نوع مطلب : داستان های آموزنده، داستان های واقعی، برچسب ها : داستان، آموزنده، شنیدنی، جالب، قشنگ، پندآموز، حکایت، لینک های مرتبط :
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟ و همه دانشجویان موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: “بله”. بقیه داستان رو بخونید نوع مطلب : داستان های آموزنده، برچسب ها : داستان، آموزنده، شنیدنی، جالب، قشنگ، پندآموز، حکایت، لینک های مرتبط : بهار با تمام رنگارنگی یک پیام دارد ” یکرنگی “ سال نو مبارک * * * * * * * * * * * * عید واقعی از آن کسی است که آخر سالش را جشن بگیرد نه اول سال را نوروز بر شما مبارک . . . * * * * * * * * * * * * نه زمستانی باش که بلرزانی و نه تابستانی باش که بسوزانی بهاری باش که برویانی … بهار مبارک . . . * * * * * * * * * * * * چهار دعای برتر لحظه تحویل سال / اول دعا برای ظهور آن بی مثال دوم تمام ملت بی ضرر و بی ملال / سوم رسیدن ما به قله های کمال چهارم تمام جیب ها پر از پول ، اما حلال . . . * * * * * * * * * * * * گلها همه با اذن تو برخواسته اند / از بهر ظهور تو خود آراسته اند مردم همه در لحظه تحویل ، بی شک اول فرج تو را از خدا خواسته اند . . . * * * * * * * * * * * * بزرگترین رنجها از آن کسانی است که رنج نمیکشند . سالی مملو از رنج و زحمت برات آرزو دارم !!! * * * * * * * * * * * * عید حقیقی را کسانی درک میکنند که با یک چشم بر گذشته بگریند و با چشم دیگر به آینده لبخند بزنند . . . * * * * * * * * * * * * خداوندا تقدیر دوستان را در سال آینده به گونه ای قرار بده که در پایان سال از گذشته خود افسوس نخورند . . . ادامه مطلب نوع مطلب : اس ام اس جدید، برچسب ها : sms جدید، sms جدید عید نوروز، sms ویژه تحویل سال، اس ام اس تبریک به مناسبت عید نوروز، اس ام اس تبریک سال نو، اس ام اس تبریک نوروز، اس ام اس جوک عید، اس ام اس زیبا برای لحظه تحویل سال، اس ام اس سرکاری عید، اس ام اس سرکاری عید نوروز، اس ام اس عید نوروز، اس ام اس مخصوص سال نو، اس ام اس ویژه تبریک عید نوروز، اس ام اس ویژه تحویل سال، مسج تبریک نوروز، مسیج تبریک سال نو، مسیج تبریک نوروز، مسیج سال تحویل، مسیج عید نوروز، مسیج مخصوص سال تحویل، مسیج مخصوص سال نو، مسیج مخصوص نوروز، مسیج نوروز، نوروز، پیامک تبریک سال تحویل، پیامک تبریک سال نو، پیامک تبریک نوروز، پیامک خنده دار عید، پیامک سال تحویل، پیامک سرکاری عید، پیامک عید نوروز، پیامک مخصوص سال نو، پیامک مخصوص نوروز، پیامک نوروز، لینک های مرتبط : دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد می شه! اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام
رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو
ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی شد. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد. من هم بیمعطلی پریدم توش. این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیچ کس پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!! خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصدا راه افتاد. هنوز خودم رو جمع و جور نکرده بودم که توی نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره. تو لحظههای آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلوی چشمم. تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند. از دور یه نوری دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه
ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میدویدم که
نفس کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد. رفتم توی قهوه
خونه و ولو شدم روی زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم. وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو
نفر خیس اومدن تو. یکیشون داد زد: محمد نگاه کن! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود! نوع مطلب : داستان های خنده دار، برچسب ها : ترسناک، بارون، رعد وبرق، ماشین، داستان های جالب، داستان های باحال، جالب، باحال، داستان، خنده دار، خنده، آخر خنده، خنده بازار، مطالب طنز، طنز، نکات زیبا، زیبا، جذاب، دیدنی، شنیدنی، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستانک خواندنی، داستان کوتاه زیبا، قصه، متن کوتاه، تفریح و سرگرمی، تفریح، سرگرمی، مطالب جالب، مطالب خواندنی، حکایت، قصه کوتاه، داستان واقعی، داستان جالب، داستان قشنگ، داستان شنیدنی، داستان ها، dastan، داستان های واقعی، داستان های شنیدنی، سرگرمی های جالب، لینک های مرتبط :
روزی
مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش
قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود
را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر
تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید نوع مطلب : داستان های آموزنده، داستان های واقعی، برچسب ها : داستان کوتاه، داستان زیبا، داستانک خواندنی، داستان کوتاه زیبا، داستان، قصه، متن کوتاه، تفریح و سرگرمی، تفریح، سرگرمی، مطالب جالب، مطالب خواندنی، حکایت، قصه کوتاه، داستانهای حکمت آمیز، داستان واقعی، داستان جالب، داستان قشنگ، داستان شنیدنی، داستان ها، داستان آموزنده، داستان پند آموز، dastan، درس گرفتن، حکمت روزگار، داستان های واقعی، داستان های آموزنده، داستان های شنیدنی، سرگرمی های جالب، لینک های مرتبط : میگویند در کشور ژاپن
مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم
دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی
نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد
خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.
وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :” بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.” مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد. نوع مطلب : داستان های آموزنده، داستان های واقعی، برچسب ها : داستان کوتاه، داستان زیبا، داستانک خواندنی، داستان کوتاه زیبا، داستان، قصه، متن کوتاه، تفریح و سرگرمی، تفریح، سرگرمی، مطالب جالب، مطالب خواندنی، حکایت، قصه کوتاه، داستانهای حکمت آمیز، داستان واقعی، داستان جالب، داستان قشنگ، داستان شنیدنی، داستان ها، داستان آموزنده، داستان پند آموز، dastan، درس گرفتن، حکمت روزگار، داستان های واقعی، داستان های آموزنده، داستان های شنیدنی، سرگرمی های جالب، لینک های مرتبط :
توماس هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو
چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد
بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و
خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد. او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند. سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت. او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :” گفتگوی خیلی خوبی بود.” پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد. او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند. هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :” هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی. ” زنش پاسخ داد : ” عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین .” نوع مطلب : داستان های خنده دار، برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستانک خواندنی، داستان کوتاه زیبا، داستان، قصه، متن کوتاه، طنز، خنده، خنده دار، کمدی، داستانک خنده دار، متن خنده دار، مطلب خنده دار، خنده و شادی، تفریح و سرگرمی، تفریح، سرگرمی، مطالب جالب، مطالب خواندنی، حکایت، قصه کوتاه، لینک های مرتبط :
روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است. قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم . زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد. زن گفت :.... اشکال ندارد ! زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود ! قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟ زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند ! بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد ! برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد ! قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او 10 برابر از تو ثروتمندتر می شود. زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است ... بنابراین اجی مجی ....... و او ثروتمندترین زن جهان شد ! سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد : من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و شوهرم...!!! نوع مطلب : داستان های خنده دار، برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستانک خواندنی، داستان کوتاه زیبا، داستان، قصه، متن کوتاه، طنز، خنده، خنده دار، کمدی، داستانک خنده دار، متن خنده دار، مطلب خنده دار، خنده و شادی، تفریح و سرگرمی، تفریح، سرگرمی، مطالب جالب، مطالب خواندنی، حکایت، قصه کوتاه، لینک های مرتبط : موضوعات مطالب وبلاگ
آمار وبلاگ
|
||