تبلیغات
داستان های جالب و شنیدنی - داستان ملا نصرالدین 1
 
داستان های جالب و شنیدنی
داستان های واقعی,داستان های آموزنده,داستان های عاشقانه,داستان های خنده دار
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی ش
نویسندگان

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬
حماقت او را دست می‌انداختند.
دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره.
 اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.
این داستان در تمام منطقه پخش شد.
 هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند ودو سکه به او نشان می دادند
و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.
 تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد.
 در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت:
 هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار.
 اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند.
 ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬
اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم.
شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.




نوع مطلب : داستان های آموزنده، 
برچسب ها : داستان، داستان آموزنده، سرگرمی، داستان جالب، داستان شنیدنی، داستان کوتاه داستان ملانصرالدین، داستان پند آموز، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :