تبلیغات
داستان های جالب و شنیدنی - تنفر از مادر شوهر
 
داستان های جالب و شنیدنی
داستان های واقعی,داستان های آموزنده,داستان های عاشقانه,داستان های خنده دار
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی ش
نویسندگان

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا ســــمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروسازپیش خودش گفت : اگر
ســــم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا ســــم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت:
آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم.
حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد،
خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا ســــم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم، نگران نباش.
آن معجونی که به تو دادم ســــم نبود بلکه سم در
ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.





نوع مطلب : داستان های آموزنده، داستان های واقعی، 
برچسب ها : داستان، سرگرمی، داستان جالب، داستان شنیدنی، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان پند آموز، داستان واقعی، داستان قشنگ، داستان ها، dastan، مادر شوهر، عروس، داستان محبت، دارو، سم، دکتر، مادر، معجون، دوست، ازدواج، داروساز،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :